کشیا بهترین دوستم بود. یه روزی "سرِ هیچی" باهام قهر کرد. سه روز قبل از تولدش بود. گفتم غرورمو کنار بگذارمو بهش تبریک بگم. پیامی پرمحبت براش فرستادم. جواب داد مرسی. و رفتار خشکش رو ادامه داد. رفت با رقیب دوست شد. با رقیبی که همیشه بین خودمون از بدجنسی هاش میگفتیم. نمیتونستم تصور کنم دوست فوق العاده ی من چطور میتونه انقدر دورو باشه. همیشه برام سخته تصور کنم، چطور آدما میتونن انقدر ناگهانی بد بشن. اون روزیکه توی دانشگاه بلاخره جروبحثمون بالا گرفت و هر چی از دهنش درومد به من گفت فقط نگاهش کردم و بعد با گریه و خشم از اونجا رفتم. روز آخر وقتی با بقیه ی دخترا هرهر کرکر میکرد یه گوشه ایستادم و فقط در سکوت منتظر این بودم استادا صدام بزنن و کارنامه رو به دستم بدن و برم. آخرین باری که دیدمش همونجا بود. بعد همه رفتیم دنبال کارآموزی خودمون. نه ماه بعد برگشتیم. روز دفاع بود. روزی که میتونست برام کلی زیبا و خاطره انگیز باشه با استرس گذشت. از شب قبلش بی قرار بودم. خودمو سرزنش میکردم ازینکه دست خالی ازون دانشگاه میرم. بدون هیچ دوستی و با خاطری تلخ. خودمو آماده کردم. پیراهن ساده ای پوشیدم. از بابا خواستم بیاد اگه دوست داره دفاع دخترش رو ببینه. اومد. با لئا سلام علیک گرم و با بقیه سلام علیکی از راه دور کردم. به کشیا حتی نگاه هم نکردم. حتی نمیخواستم لحظه ای چشمم بهش بیفته. ارائه رو دادم و استاد ها هم سوال هاشونو پرسیدن و تشکر کردن و رفتم. ارائه ی لئا رو هم به خاطرش موندم و دیدم. نوبت کشیا که شد، بلند شدم و رفتم. مادرش انتهای سالن نشسته بود. برام دست ت داد. رفتم بوسیدمش و عذرخواهی کردم که باید زود برم. از دیدنش خوشحال شدم اما غمیگنم شدم. غصه م گرفت چون زن دوست داشتنی و عزیزی بود برام و میتونستیم سال ها همدیگه رو ببینیم و از کنار هم بودن لذت ببریم. وقتی اونجا رو ترک میکردم فقط آرامشی درونم بود که میگفت "انجامش دادی. تونستی! توی این سال بسیار بسیار سخت، تونستی دووم بیاری دختر. مرگ صدف عزیزتر از جانت رو طاقت آوردی. اذیت های عشقت رو طاقت آوردی. بی معرفتی هاش رو طاقت آوردی. تسلیم نشدی. بی پولی هات رو، مشکلاتت رو طاقت آوردی. بهت افتخار میکنم." فردای صبح ارائه، نمره ها اومد. از دیدن اینکه شاگرد اول شدم اشک خوشحالی توی چشمام حلقه زد. یاد علی بچه های آسمان افتادم که فقط میخواست سوم بشه اما اول شد. به مامان گفتم بپوش بریم بیرون جشن بگیریم. خیلیا بودن که دلم میخواست اون لحظه رو باهاشون شریک باشم. اما این خیلیا رفتن. همشون رفتن. با غیض رفتن. دست مامانو گرفتم رفتیم توی کوچه پس کوچه های پاریس قدم زدیم. میدونستم دلتنگی ها، غصه ها، بی حوصلگی هام همه ساعاتی بعد بهم برخواهند گشت اما میخواستم فقط همون دقایق کمی که میتونم از خودم و بابت هر آنچه که دارم و ندارم سپاسگذار باشم.
در سرم دری باز بود، که بستم و رفتم
رو ,فقط ,طاقت ,آوردی ,شدم ,بی ,رو طاقت ,طاقت آوردی ,با بقیه ,بود برام ,و با

درباره این سایت