اومد توی دایرکت توییتر نوشت "آدم که نباید هر چیزی از مغزش گذشت رو بنویسد!" ساعت ۱۲ شب بود. پرسیدم چه چیزی گفتم که باعث شده همچین حرفی بزنه؟ هر چی منتظر شدم جوابی نیومد. خوابیده بود و باید منتظر میموندم. اما بسیار آشفته بودم ازینکه همچین کسی همچین چیزی گفته بود. با بی قراری شب رو صبح کردم. با چشم های خوابالو گوشی رو از کنار متکا برداشتم و جوابش رو باز کردم. نوشته بود "بعضی چیزها". ازش خواستم دقیقاً و صریحاً منظورش رو بگه. چند پیام طولانی نوشت و توضیح داد. حرف هاش برام سنگین بود اما بعضی حرمت ها رو نباید ریخت. اطاعت کردم و گفتم سعی میکنم ازین دست نوشتن ها دوری کنم. اما به تمام دردهایی که توی بدنم داشتم یکی اضافه شد. هورمون ها هم روزی بهتر از این رو برای به هم ریختن پیدا نکردن. به علاوه ی بدنم، قلبم درد میکرد. روحم درد میکرد. در دلم همه فریاد بود. تمام "چشم" هایی که به جای "به شما مربوط نمیشه" ها در زندگی گفته بودم مثل سوزن توی سرم فرو میرفتند. تمام "درست میگید" ها جایی که اشتباه میگفتند، تمام "ممنونم" ها جاییکه چیزی برای تشکر کردن نبود. تمام روز فقط گریه کردم. نفهمیدم صبح چجوری ظهر شد، ظهر چجوری عصر شد، عصر چجوری شب شد. میون گریه ها خوابم برد. دردم آروم می شد. قلبم تند نمیزد. توی خواب و بیداری، اون مرد دوست داشتنی سیگار به دست کنار تختم نشسته بود و لبخند میزد. آروم توی گوشم میگفت خب گیرم که گفتی چشم وقتی جای اطاعت نبود! گیرم که تشکر کردی وقتی جای شکرش باقی نبود! گیرم که تایید کردی وقتی جای تکذیب بود! چه فرقی به حال تو میکنه خانوم؟ گیرم که هیچکس به سزای اعمالش نرسید! چه فرقی به حال تو میکنه خانوم؟ یادته میگفتی کاشکی گیرنده های چشم پیام چیزهایی که باید میدیدیم رو به قلب میفرستادن نه به مغز، چون اون موقع دیگه هیچیو سیاه نمیدیدیم؟ حالا پاشو خانوم. وقتشه دوباره دنیا رو با قلبت ببینی. بیدار شدم. ساعت نه و سه دقیقه بود. صدای خنده های همسایه کناری و معشوقه ش توی ساختمون میپیچید. خونه تاریک بود. خیلی تاریک. نوری که ایفل روی شهر میچرخوند تنها روشنایی ای بود که توی اتاق میفتاد. از اونجایی که هیچوقت نمیذارم این خونه تاریک بمونه، ازونجایی که همیشه حتی شده این چراغ کوچولو رو روشن میذارم، فهمیدم اینجا تهش بود. ته چی؟ درست نمیدونم. اما قطعاً تهش بود.
این مادر و این پدر صبح تا شب میشینن رو به روی صفحه ی لپتاپ. به جز چند دقیقه ی کوتاه شام که یه "نمک رو بده به من" و یه "اون یکی کنسرو سبزیش بهتر بود" میگن، حرفی با هم نمیزنن. به جز هر دو سه ماه یکبار که جایی مهمونی دعوت بشن با کسی معاشرتی ندارن. میشینن پشت اون صفحه ی لپتاپ. سریال ترکی میزنن پلی میشه و شروع میکنن پاسور بازی کردن. ذهنشونم تو یه عالم دیگه ست. مامان که به خونه هایی که توی سایت های خونه های فروشی دیده فکر میکنه. به اینکه وقتی بلیت بخت آزماییش برنده شد کدومو بخره. چجوری بچینتش. و چجوری داداششو خواهرشو بیاره اینجا پیش خودش. اینکه تو ذهن بابا چی میگذره یه کم سخت تره. گه گاهی پیامایی براش میاد و از مدلی که لبخند میزنه میتونم بفهمم که از دوستای خانومش توی فیس بوک یا اینستاگرام یا هر جای دیگه ست. آدمایی که ندیدشون و نمیشناسشون و فقط برای اینکه میتونه جلوشون کس دیگه ای باشه احساس خوشحالی میکنه. ازینکه میبینم انقدر افسرده ن قلبم به درد میاد. ازینکه میبینم هیچ خانواده و دوستی ندارن که دلشون بهشون خوش باشه. بعد از من میخوان شاد باشم. چطوری باشم؟ وقتی تمام چیزی که همه ی عمر دیدم دو تا آدم غمگین بوده. چند شب پیش دیدم از فشار این فکرها دارم دیوونه میشم. ساعت 11 شب زنگ زدم به ف گفتم بیا منو ببر خونتون. اومد. شاید یه خورده عذاب وجدان داره ازینکه باعث به وجود اومدن یه رابطه ی خراب توی زندگیم شده. میبینم که دلش میخواد جبران کنه چون از همیشه خیلی مهربونتره. منم دیگه اون دختری که از عشق سرشو بالا میگرفت و از هیچکس باک نداشت نیستم. آروم شدم و کم حرف برای همین دیگه مثه قدیما ناز و ادا ندارم و سخنوری نمیکنم که از دستم حرصش بگیره. انگار یکباره تمام دریاچه ی احساساتم خشک شده باشه. نه از کسی ناراحت میشم. نه از کسی خوشم میاد نه از کسی بدم میاد. فقط پر از حسرتم. حسرت اشتباهاتی که کردم. اما این روزها هم تموم میشه. این سرگردونی که معلوم نیست تهش به کجا میرسه. این خواب های پریشون، این غم ها تموم میشن. جاشون رو یه لبخند، یه "یادش بخیر."، یه گریه ی بدون غم، یه حس خوش نامعلوم وقتی عصرگاه یه روزی در آخرای پاییز منتظری عزیز دلت بیاد، یه پک به سیگار توی تراس و تماشای بچه ها که دارن قایم موشک بازی میکنن، میگیره.
آدم های مهاجر، آدم های عجیبین. به خصوص اوناییکه به کشورهای دورتر سفر میکنن. از یه جهاتی زندگی توی کشورهای بیگانه به خصوص کشورهای پیشرفته مثل غرب اروپا یا آمریکا، خوبه چون یه نظم خاصی میاره به زندگی روزمره آدم. و بر خلاف ایران که معمولاً همه چی از مهمونی و بیرون و سفر رفتن spontaneous انجام میشه، برنامه ریزی برای انجام هر کاری اجتناب ناپذیر میشه. شهروند و قانون که مدت ها در سرزمین مادری با هم بیگانه بودن در کشور بیگانه دوباره به هم پیوند میخورند. اما از جهاتی فرد مهاجر از فرهنگ کشور خودش که پیوسته در حال تغییر و تجزیه و ترکیبه جدا و دور میمونه. و در حالیکه "ایرانی" میمونه اما تغییرات فرهنگ کشوری که توش اقامت داره رو میگیره. برای همین اصولاً میشه یه ترکیب بسیار "هچلفت". یکی از چیزایی که منو ناراحت میکنه دیدن همین آدم هاییست که سال هاست اینجا زندگی میکنن و تجزیه تحلیلی که از مسائل سرزمین مادری و کشوری که توش زندگی میکنن دارن. چون دائم آینده ی خودمو تصور میکنم که به این ها تبدیل شدم و واقعیتش اینه که همچین چیزی رو نمیخوام. من نمیخوام یه معجون بدترکیب باشم از موادی که با هم تناقض دارن. مردم وقتی به مهاجرت فکر میکنن این چیزها رو در نظر نمیگیرن. اصلاً بهشون فکر نمیکنن. مهاجرت برای ما ایرانی ها یه آپشن همیشه حاضر روی میزه. و دلایلی هم که داریم برای اینکه این موضوع رو همیشه در گوشه ای از ذهنمون نگه داریم در آنِ واحد هم خیلی درستن هم خیلی نادرست. قطعاً این موج همه گیر دلایل اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی عمیق و پیچیده ای داره که من نمیدونم. و نمیدونم ریشه شون به کجا برمیگرده. اما میدونم که بعد از مهاجرت، آدمی به شکل دیگه ای خیال آرامشی که پیدا کرده بود رو گم میکنه و دوباره همون آش و همون کاسه. بعضی ها دست و پا میزنن باز برن یه جای دیگه. از فرانسه به انگلیس چون اونجا زبانش آسونتره. از فرانسه به کانادا چون اونجا حقوقا خوبه. از ایتالیا به آلمان چون اونجا کار هست. از آلمان به ایتالیا چون اونجا مردم خونگرمترن. یه وگاباند دائمی. بقیه هم میشن همون معجون بدترکیبه. آشوب کننده ی دل دیگرانی که حتی ذره ای طعمشون رو میچشن.
امشب یه فصل از زندگی من تموم میشه. دنیا بهم فرصت یه شروع دوباره رو داد و منم در آغوش گرفتمش. هر چیزی که مال گذشته بود رو رها کردم. تمام عکس ها و ویدیو ها رو پاک کردم. تمام چیزهایی که نگه داشته بودم که ده سال بعد از توی جعبه ی رنگی دربیارم به بچه هام نشون بدم. بلیت موزه ها، سینما ها، تئاترها، قطارها، هواپیماها، فاکتور رستوران ها، گل هایی که خشک کرده بودم، نامه هایی که هر وقت در این سال های دوری دلم تنگ میشد براش مینوشتم به امید روزی که براش بفرستم یا بهش بدم. پایان همه ی نامه هام این بود: "به امید دیدار زود یا اگه هستم بیا منو محکم ببوس". با یه شکلک لبخند، تاریخ و امضا. همه رو توی کیسه ی زباله ریختم. همه چی رو دور ریختم. حتی اون چیزایی که دورریختنی نبودن. همشون مثل لکه ی سیاه و کثیفی روی لباس روحم سنگینی میکردن. لباسی که تی شرت راه راه طوسی قرمز رنگی بود. اون رو هم از روحم درآوردم و دور ریختم. خاطره ای رو نگه نمیدارم. هیچ خاطر خوبی برام باقی نذاشت تا بخوام خاطره ای رو نگه دارم. حالا که فکرشو میکنم تازه میبینم چقدر بیخودی دست و پا میزدم. فکر میکردم توی دریای عشق شنا میکنم. اما در واقع در منجلاب بی مرامی دست و پا میزدم و کورکورانه دنبال خوبی میگشتم. حالا که همه چی رو درست میبینم، خیلی ناراحتم. اما این ناراحتی رو با تمام چیزهایی که دور ریختم دور میریزم. باید غرق میشدم تا بفهمم چقدر راه اشتباهی رو پیش گرفته بودم. حالا، باز هیچکس نخواهد دونست چی پیش میاد. اینطوری نیست که وقتی ساعت 12 امشب نواخته بشه و به فردا بریم همه چیز ناگهان تغییر کنه و من آدم دیگری بشم و دنیا دنیای فوق العاده و بی نقصی بشه. اما از اون پیله درومدم. پروانه شدم.
The Original Past Memories II♫
کشیا بهترین دوستم بود. یه روزی "سرِ هیچی" باهام قهر کرد. سه روز قبل از تولدش بود. گفتم غرورمو کنار بگذارمو بهش تبریک بگم. پیامی پرمحبت براش فرستادم. جواب داد مرسی. و رفتار خشکش رو ادامه داد. رفت با رقیب دوست شد. با رقیبی که همیشه بین خودمون از بدجنسی هاش میگفتیم. نمیتونستم تصور کنم دوست فوق العاده ی من چطور میتونه انقدر دورو باشه. همیشه برام سخته تصور کنم، چطور آدما میتونن انقدر ناگهانی بد بشن. اون روزیکه توی دانشگاه بلاخره جروبحثمون بالا گرفت و هر چی از دهنش درومد به من گفت فقط نگاهش کردم و بعد با گریه و خشم از اونجا رفتم. روز آخر وقتی با بقیه ی دخترا هرهر کرکر میکرد یه گوشه ایستادم و فقط در سکوت منتظر این بودم استادا صدام بزنن و کارنامه رو به دستم بدن و برم. آخرین باری که دیدمش همونجا بود. بعد همه رفتیم دنبال کارآموزی خودمون. نه ماه بعد برگشتیم. روز دفاع بود. روزی که میتونست برام کلی زیبا و خاطره انگیز باشه با استرس گذشت. از شب قبلش بی قرار بودم. خودمو سرزنش میکردم ازینکه دست خالی ازون دانشگاه میرم. بدون هیچ دوستی و با خاطری تلخ. خودمو آماده کردم. پیراهن ساده ای پوشیدم. از بابا خواستم بیاد اگه دوست داره دفاع دخترش رو ببینه. اومد. با لئا سلام علیک گرم و با بقیه سلام علیکی از راه دور کردم. به کشیا حتی نگاه هم نکردم. حتی نمیخواستم لحظه ای چشمم بهش بیفته. ارائه رو دادم و استاد ها هم سوال هاشونو پرسیدن و تشکر کردن و رفتم. ارائه ی لئا رو هم به خاطرش موندم و دیدم. نوبت کشیا که شد، بلند شدم و رفتم. مادرش انتهای سالن نشسته بود. برام دست ت داد. رفتم بوسیدمش و عذرخواهی کردم که باید زود برم. از دیدنش خوشحال شدم اما غمیگنم شدم. غصه م گرفت چون زن دوست داشتنی و عزیزی بود برام و میتونستیم سال ها همدیگه رو ببینیم و از کنار هم بودن لذت ببریم. وقتی اونجا رو ترک میکردم فقط آرامشی درونم بود که میگفت "انجامش دادی. تونستی! توی این سال بسیار بسیار سخت، تونستی دووم بیاری دختر. مرگ صدف عزیزتر از جانت رو طاقت آوردی. اذیت های عشقت رو طاقت آوردی. بی معرفتی هاش رو طاقت آوردی. تسلیم نشدی. بی پولی هات رو، مشکلاتت رو طاقت آوردی. بهت افتخار میکنم." فردای صبح ارائه، نمره ها اومد. از دیدن اینکه شاگرد اول شدم اشک خوشحالی توی چشمام حلقه زد. یاد علی بچه های آسمان افتادم که فقط میخواست سوم بشه اما اول شد. به مامان گفتم بپوش بریم بیرون جشن بگیریم. خیلیا بودن که دلم میخواست اون لحظه رو باهاشون شریک باشم. اما این خیلیا رفتن. همشون رفتن. با غیض رفتن. دست مامانو گرفتم رفتیم توی کوچه پس کوچه های پاریس قدم زدیم. میدونستم دلتنگی ها، غصه ها، بی حوصلگی هام همه ساعاتی بعد بهم برخواهند گشت اما میخواستم فقط همون دقایق کمی که میتونم از خودم و بابت هر آنچه که دارم و ندارم سپاسگذار باشم.
درباره این سایت